سعدی

هرکه چیزی دوست دارد ،جان و دل بر وی گمارد

هرکه محرابش تو باشی ، سر ز خلوت بر نیارد

روزی اندر خاک افتم ، ور ببادم میرود  سر

کانکه در پای تو میرد ، جان بشیرینی سپارد

من نه آن صورت پرستم کز تمنّای تو مستم

هوش من دانی که بردست؟ آنکه صورت مینگارد

عمر گویندم که ضایع میکنی با خوبرویان

و انکه منظوری ندارد عمر ضایع  میگذارد

هرکه میخواهد درختی در سرابستان معنی

بیخش اندر دل نشاند، تخمش اندر جان بکارد

عشق و مستوری نباشد ، پای گو در دامن آور

کز  گریبان  ملامت  سر  بر  آوردن  نیارد

گر من از عهدت بگردم ، ناجوانمردم ، نه مردم

عاشق صادق نباشد کز ملامت سر بخارد

باغ میخواهم که روزی سرو بالایت ببیند

تا گلت در پا بریزد، وارغوان بر سر ببارد

آن چه رفتارست و قامت، و ان چه گفتار وقیامت؟

چند خواهی گفت سعدی؟ طیّبات آخر ندارد

 

سعدی شیرازی

/ 3 نظر / 11 بازدید
یادت رفت...

شعر انتخابيت از سعدی عليه الرحمه هم خيلی عالی بود . با اجازت کپیش کردم رو هاردم [گل]

سعیده

چهار شمع به آرامی می سوختند... محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید. اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. »پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد

سعیده

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباش تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد. بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم...