سادگان صبور ...

درهجوم افکار ضد و نقیضی که هیچکدام به اسارت واژه نمی آمد ؛ هر فکر شده

بود فنری جمع شده که به محض اینکه می خواستم مبدل به کلامش کنم رها می

شد و من می ماندم و حیرتی که در این سودا گرفتارش بودم !

من بودم و حوالی دلواپسی ، از چه کنم لکنت احساس ! وا مانده ایی که زردی

نور فانوس ِ تعقلش در برابررنگینی صورتکهای گذران ِاین روزهای کائنات تنها

مضحکه ای بیش نبود ! تو گویی منهم به ستم رنگها گرفتار شدم ؛ در همین قدم

زنان پس کوچه های اما و اگر، در همین مبارزهای نابرابر ِ رنگین بودن یا نبودن

گفتم :" تو بگو شاید واژه ای پیدا شد "

گفت: "من؟!!"

گفتم : " بگو "

گفت" آدمها چه می خواهند که به هر چه می رسند آرامش ندارند ؟!!"

سد شکست اما فکر فراری نشد، واژه شد و ایستاد ......

نا خود آگاه گفتم : از زمانیکه آدمیان از بهشت رانده شدند ، رنج مطرود شدن

همواره با ماست ، درست در عمق ِنا خود آگاه ِکودک ِدرونمان ، آدم حوا را متهم

به وسوسه کرد و حوا آدم را متهم به شهوت ِخواستن ....از آن به بعد هر کدام

تنهایی ِخویش را در آغوش گرفت و  از ترس قضاوت واتهام ، هر روزبه رنگی

در آمد .... مضطرب به راه افتاد تا  کسی را بیابد که بتواند تنهایی خویش را با او

قسمت کند زیرا تنهایی داشته ایی ازآدمیان است که در آن نگران گول خور بودن

، قضاوت ، اتهام ، رنگ و انگ دیوانگی نیستند ، هر که می تواند کودکی باشد

صاف و ساده و دوست داشتنی حتی با بهانه های کودکانه! می گویم کودک چون

حساب و کتاب و چه می شودی پشت کارهایش نیست هر کاری ازاو برمی آید !

ترسهای ما پهنه  تنهاییمان را گسترش داده و دایم داغ وننگ طرد شدن را برایمان

زنده میکند!

و حالا عزیز من همه ی ما تا پیدا کردن کسی که تنهایی خویش را با همه دیوانگی

ها و کودکی ها و خوبی ها و بدی های اکتسابیمان فارغ از سن و کلاس و رتبه و

شجره ی خانوادگی بتوانیم با او قسمت کنیم آرامشی را تجربه نخواهیم کرد !

خند ه ایی کرد و گفت :

" من از شکستن طلسم و تمرین ترانه

به سادگی حیرت دوباره رسیده ام

درست است

من هم دعا تان می کنم تا دیگر از هر نگاه نادرست نترسید

از هر طعنه ی تاریک نترسید

از پسین و پرده خوانی ِغروب

یا از هجوم نا بهنگام لکنت و گریه نترسید

دوستتان دارم

هی سادگان ِصبور ، سادگان ِ صبور !" *

............

* شعر از سید علی صالحی

/ 63 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انسانم آرزوست

ببار باران که دلتنگم....مثال مرده بی رنگم ببار باران کمی آرام....که پاییز هم صدایم شد که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد ببار باران بزن بر شیشه قلبم....بکوب این شیشه را بشکن که درد کمتری دارد اگر با دست تو باشد ببار باران که تا اوج نخفتن ها مدام باریدم از یادش ببار باران درخت و برگ خوابیدن اقاقی....یاس وحشی....کوچه ها روزهاست خشکیدن ببار باران جماعت عشق را کشتن کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن ولی باران ، تو با من بی وفایی توهم تا خانه ی همسایه می باری و تا من میشوی یک ابر تو خالی ببار باران ببار باران.......که تنهایم

کیانا

*      *   ★     ★  ♡  *  ★ ★   ☆  ★ * اپم   ♡      ★  *  ★   *   ☆ ★  *  ★ اپم  * ☆  ★   ♥   *   ★  اپم★ * ♡   ☆           ★    ♥   منتظرم  ☆  *  ★   * ♥  ★ *      *   ★     ★  ♡  *  ★ ★   ☆  ★ * اپم   ♡      ★  *  ★   *   ☆ ★  *  ★ اپم  * ☆  ★   ♥   *   ★  اپم★ * ♡   ☆           ★    ♥   منتظرم  ☆  *  ★   * ♥  ★ *      *   ★     ★  ♡  *  ★ ★   ☆  ★ * اپم   ♡      ★  *  ★   *   ☆ ★  *  ★ اپم  * ☆  ★   ♥   *   ★  اپم★ * ♡   ☆           ★    ♥   منتظرم  ☆  *  ★   * ♥  ★

((پیشنهاد بی شرمانه))

باید اعتراف کنم حتی انتخابهاتون رنگ و بوی امید رو با خودش همراه داره..............تمام حرفهارو در درون خودش جای میده و وقتی از انتهای تنهائی گذر میکنه با دلشو امیدوار به محبت کسی از جائی از نگاهی به اوج میرسونه.................آفرین مریم خانمم با انتخاب زیبای امروزت دلمو شاد کردید...............[لبخند]

مهرداد نصرتی

سلام [گل]

سعيد

سلام ببخش دير سرزدم.اگه بخوام درباره ي پستت يه چيزي بگم كه خودم باورش داشته باشم ميگم:بدترين حسيكه تجربه كردم اين بود كه نتونستم يه جاهايي اوني كه تو چنته داشتمو نشون بدم.ميدوني يه جور ناتواني تو ايتفاده كردن از استعدادايا ناتواني تو ي تبديل احساسات رقيق به كلمات غليظ و سخت جوريكه بقيه بفهمنش. منم اپم دوسداشتي سربزن خوشحال ميشم.

مهران

فقط اومدم بگم خیلی با مرامی . من هم آدرس میل گذاشتم هم صد بار اومدم . سلام مستحبه جوابش واجب. بابا با مرام!!!!

انسانم آرزوست

سلام .ممنونم ازحضورتون ولی منتظر آپ زیبایتون هستم.مگذارید ادبیات مان محجور بماندای اهل ادب[گل]

مهرداد نصرتی

سلام. به روزم. کرم نما و فرودآ که خانه خانه توست. یاحق!

مینا

سلام مریم گل. در کل متن خوبی بود و پر معنا . ولی جالب ترین قسمتش واسه من پاراگراف اولشه که ادبیات جالبی داره و کلمات در جایگاههای جدید با معنای جدید ایفای نقش میکنن. عزیزم بالاخره متن جدیدم رو به وبلاگم ارسال کردم. خیلی وقته آماده ست اما من گرفتاری داشتم و نمی تونستم. بخونش که حتما اینبار غافلگیر میشی.

همايون

سلام دوست عزيزم قلم شيوائي داري اما چنان نوشته هايت با ابهام همراه است كه انسان را گيج ميكند .... اينهم ناشي از قدرت قلم است كه هر طور بگردد خواننده را بدنبال خود ميكشد. تشكر از همه چيز [گل][گل][گل][گل][گل]