وقتی فهمیدی..

گاهی وقتها حس میکنیم  چقدر تنهائیم !!!!!

خدایا............... کجایی ؟؟؟

صداش میزنی .....کسی هست؟دردمی کشی ....

من دارم داغون میشم منو می بینی؟؟؟؟؟ 

هر چی صدایت را بلند تر میکنی شاید بشنود و بعد با دقت

 گوش میدی ببینی جوابی میاد؟!!

 اما باز هم بغیر از سکوت مبهم و هولناک کائنات چیزی

دستگیرت نمیشه!!

نا امید میشی بدو بیراه میگی خودتو به در و دیوار میزنی ،

اما بازهم سکوت ...............

ترسیدی، به اندازه ی همه ی تنهایی های دنیا !

هیچکس کاری برات نمیکنه فقط همه با سرعت

 از کنارت رد میشن!!!!

دیگه از همه بریدی ،

فهمیدی که کسی کاری برات نمی کنه ،

فهمیدی که کسی عاشقانه دوستت نداره

فهمیدی که کسی تحمل اشتباهاتت را نمی کنه

فهمیدی که دوستت دارن اما بشرطی که........

فهمیدی که همه چیزایی که داری مال تو نیست 

فهمیدی که دیگه چیزی برات نمونده تا باهاش افتخار کنی ....

فهمیدی که..............

صبر کن؛

انگار کسی به قلبت در میزنه؟ فکر می کنی ...

مگه کسی منو یادشه؟

چقدر دلت گرم شده!

این کیه که روح مرا سخت در آغوش گرفته؟

بر میگردی وبا همه ی وجود فریاد میزنی

خدایااااااااااا .......................

اینهمه مدت فقط می خواستی بفهمم  که کسی .......؟!!!

و او ترا تنگتر در آغوش خویش می فشارد.

سر بر شانه اش می گذاری؛ آرام و مطمئن؛

متشکرم که  منو تنها نگذاشتی.

 

 

/ 20 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پروانه سفید

منتظرم که صدای اومدنش رو بشنوم...الان بیشترین زمانیه که بهش احتیاج دارم.

ساز خدا

نویسنده ای که شاید آن شب یخ زد......به روزم خوشحال می شم قلم رنجه کنید

آیدین

سلام صمیمی ترین نام خدا سلام مریم جان خوبی تو؟ مطلبت خوب بود امیدوارم که همیشه اینگونه فکر کنیم و هیچ وقت خداوند رو از یادمون نبریم ما که همیشه می گیم خدا ما رو فراموش کرده در حالی که اجازه نمی دیدم حتا خداوند از پنجره ی خونمون سرک بکشه

سعیده

چقدر خوشحالم که اومدی کاش در تنهاییامون که همه چیزو از یاد میبریم یه دوست خوب مثل تو بهمون یه تلنگر بزنه. دوست دارم

آرزو

سلام عزیزم محبتت شرمنده م کرد..ممنون از حضورت و مرسی از پست زیبایی که نوشتی یاد یه حرفی افتادم ..اگر تنها ترین تنهایان شوم ..باز هم خدا هست..فک کنم جمله ی دکتر شریعتی بوده. بهرحال خوشحالم کردی عزیزم. شاد باشی همیشه

نیلوفر قاسمی

خدای من جقدر دلم برات تنگ شده. بعضی اوقات احساس می کنم منو بغل کردی و توی آغوشتم اما حالا نمی دونم چرا اینقدر دلم برات تنگ شده نمی دونم شاید دلم خیلی سیاه شده که حضورت رواحساس نمی کنم. خدای من کاری کن تا دانه های سفید برف بردلم بشینه و سیاهی دلم رو آب کنه یا علی

زهره

ديرگاهي است در اين تنهايي رنگ خاموشي در طرح لب است. بانگي از دور مرا مي خواند، ليك پاهايم در قير شب است. رخنه اي نيست در اين تاريكي: در و ديوار بهم پيوسته. سايه اي لغزد اگر روي زمين نقش وهمي است ز بندي رسته. نفس آدم ها سر بسر افسرده است. روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا هر نشاطي مرده است. دست جادويي شب در به روي من و غم مي بندد. مي كنم هر چه تلاش، او به من مي خندد. نقش هايي كه كشيدم در روز، شب ز راه آمد و با دود اندود. طرح هايي كه فكندم در شب، روز پيدا شد و با پنبه زدود. ديرگاهي است كه چون من همه را رنگ خاموشي در طرح لب است. جنبشي نيست در اين خاموشي: دست ها، پاها در قير شب است

هستی

اگر بدانیم که از رگ گردن به ما نزدیک تر است هرگز بدنبالش نیستیم چون ما جدا ز او نیستیم قلمت روان و شیوا بود پایدار و شاد باشید