نگران بود...

 

 

نگران شکستن غرورش بود در حالی که از ترس فرار میکرد ؛

 به غرور خیلیها تنه زد و انداختشون زمین و اونها رو شکست !

نگران این بود که کسی دلش رو نبره د رحالیکه اینور و اونور رو نگاه

میکرد دلش رو برد و توی صندوقچه ی ضد سرقت قایم کرد و

سرش و بالا گرفت و گفت :

"نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد " *............

مدتها بعد وقتی اومد بهش سر بزنه دید ....

دلش از بی عشقی از تشنگی مرده!

نگران بود ظاهرش پیش دیگران زشت به نظر بیاد ،

اونقدر به ظاهرش رسید که وقت نکرد روحش رو دریابه تا اینکه..

سیاهی همشو گرفت !!

نگران بود اقتدارش بهم نخوره اونقدر اخم کرد و جدی بود که....

 وقتی خودش رو توی آینه دید

از وحشت ؛ آینه را متهم به دروغگویی کرد و شکست!

نگران بود و درگیر که......

رسید به خط پایان بدون اینکه مسیر رو درک کرده باشه

نه دلی ، نه عشقی ، نه روحی ، نه لبخندی ، دریغ از یکروز زندگی ..... 

 

پ.ن : (*) حافظ

/ 76 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فانوس روزگار

در مهربانی همچون باران باش که در ترنمش علف هرز و گل سرخ یکی است [گل]

ajo0jmajo0j2o09

salam (¯`*•.¸,¤°´'`°¤,¸.•*´¯) ¸,¤°´'`°•.¸O¸.•°´'`°¤,¸ |¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯•.•¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯| ... فردا تولده. خوشحال میشیم ...........تشریف بیارین........... |___________.•.__________| *´'`°¤¸¸.•'´O`'•.¸¸¤°´'`* (_¸.•*´'`°¤¸'¸¤°´'`*•.¸_) کادو فراموش نشه [نیشخند] [ماچ]

مهرداد نصرتي

سلام مريم جان براي عرض ارادت و احترام آمدم.خوبي؟

نانی آزاد

درد من تنهایی یک لحظه نیست یا که ماندن در کنار جاده بی انتها... درد من درد دل وتنهایی است درد آن رسوای شهر خالی است درد آن جسمی که از صبح تا غروب در پی یک لقمه ی نان می دوید... انتهای روز دستش خالی است درد ظلمت سخت نیست درد غربت درد نیست درد آن است که تو شرمنده طفلت شوی... درد من این است باور می کنید...!!؟ عمری اندر حسرت یک لقمه نان عمری اندر آرزوی لحظه ایی آرام وخواب درد من درد تمام مردم بیچاره است... درد من درد دو چشم اشک بار کودک بی مادر است در سیاه سرد زمستانی غریب در میان کوچه تاریک ونمناک زمین دم به دم مادر تقاضا می کند... درد من یک خانه خالی ز روحی آدمیست درد من مرگیست عظیم در خیابانی غریب... حال میدانی که درد من چیست؟!!! باور می کنم درد من درد تمام مردم بیچاره است...[گل]

حسین میدری

درود، امواج خلیج توفانی؛ از آنسوی جزیره های گمشده، هفت دوبیتی عاشقانه به "یک ساحل پر از شعر" باز آورده اند.. و اکنون اینهمه کرانه ی جنوبی، آمدن شما را چشم براه خواهند ماند..[گل]