دستهای کیهانی
فکر میکردی.....

آن روزی که داشتی ازدواج میکردی یادته؟

 هیچ فکر میکردی که به این روز بیافتی؟

 


هیچ فکر میکردی دیگه چیزی از هدفهایت باقی نمونه؟

فکر میکردی همه حجم مغزت با این پرشه که " چی بخری ! چی بپوشی ! چی بخوری و چطور بخوابی ؟

آی بچه این کارو نکن ........!

الان شام و حاضر میکنم......!

تلفن شروع به زنگ زدن میکنه.......میترا جون میخواهد 1 ساعت وقت طلاییت رو بگیره و از روزمره گی هاش برات بگه .

آخه مگه تو نمی خواستی به همه خواسته هات برسی ؟!

مگه تو نبودی که می خواستی عاشقانه زندگی کنی ؟!

چی شد از آن همه شور و هدف و انر‍‍ژی چی باقی ماند؟

کمی به خودت فکر کن , تو بودی که یواش یواش  اهدافت رو کنار گذاشتی!

تو بودی که اونقدر غرق جزییات زندگی شدی که آخرش کلیاتش را فراموش کردی!

تو بودی که به همسرت فهماندی به غیر از چیزهای معمولی نمی تونه ازت انتظار داشته باشه!

آخه مگه زنها عقلشان به این چیزها میرسه؟!!!!!

نه به زنم نمیگم خودشو می بازه !!!

این یک مسئله مردونه است !!!!

.........و هزاران جمله دیگر که تو از من بهتر میدونی ,

پس خودتو دوباره پیدا کن !

...

پيام هاي ديگران()     link     یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧ - مریم (دستهای کیهانی)