دستهای کیهانی
از جنس پرواز ....

ویرانی همیشه بد نیست ، گاهی باید ویران شوی تا دوباره از نو بسازی

خویشتنت را ! با خودش زمزمه میکرد:

" ویرانی همیشه بد نیست گاهی باید ...........!"

خسته بود .............

خسته از دلش ، خسته از درونش،خسته از قفس،خسته از

شاهپرهای بریده اش ، خسته از روحش که مهری نداشت ،

خسته از زندگی که بیرون قفس به سرعت در جریان بود !!

 چرا حالا که باید حرف بزند؛ سکوت تنها دوای دردش شده بود ؟!

یاد حرف شکسپیر افتاد"زندگی کمدی است برای کسی که فکر می

کند و تراژدی است برای کسی که احساس می کند."  احساس میکرد

دیگر توان این تراژدی را ندارد.

وقتی آدمها خود را به حماقت میزدند از نظرش چقدر حقیر و ترحم آور

بودند !!

ترس هاشان تهوع آور ، دروغ هاشان وقتی با همه ی وجود سعی

داشتند به او بقبولانند که راست میگویند و درک وفهمش را به سخره

گیرند ؛ رنجی بس بزرگ بود!

می پرسیدند "حال شما چطور است؟" و او نگاه میکرد و میگفت:

 "خوبم " چقدر دروغگو شده بود!!!

از نظر او:

زندگی زیباتر از این هم می توانست باشد پس چرا نبود؟!!

کشتن بیصدا تر از اینهم می توانست باشد پس چرا نشد؟!!

ویرانی کمتر از این هم می توانست باشد پس چرا اینهمه بود؟!!!

احساس می توانست تراژدی نباشد ، پس چرا شد؟!!!!!

حالا اگر درهای قفس هم باز می بود او به امید رویش دوباره ی بالهایش

بازهم منتظر میماند؛ سینه خیز به کجا رود ؟ او ازجنس پرواز بود !!!!

...

پيام هاي ديگران()     link     شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ - مریم (دستهای کیهانی)