دستهای کیهانی
تیر خلاص

دلش گرفته بود ، تنها و خسته فقط راه می رفت ،

غبار آسمون ته گلوشو می سوزوند

آخه آلودگی چندین برابر حد مجاز بود !

با خودش فکر کرد آلودگی هوا که اینه اگر آلودگی آدما بر ملا

بشه چه گندی دنیا رو بر میداره !!!

لبخند تلخی زد و به راهش ادامه داد،اصلا ً به من چه مربوطه

اونقدر سر هم کلاه بگذارند تا هلاک بشن ؛شونه هاش رو انداخت

 بالا ،اما توی دلش انگار داشتن رخت می شستن!!

باز فکر کرد اصلاً به من چه که مردن ! من کجای پیازم که خودمو

 داغون کنم ، شونه هاشو انداخت بالا، اما انگار یه طناب سفت

 دور گلوش بسته بودند !!!

برای اینکه حالش بهتر بشه با خودش گفت چه هوای آزادی !! 

ولی بوی بنزین و سرب و خیانت تا ته گلوشو سوزوند !

با خودش گفت این قفس خیلی بزرگه پس چرا من فشار

 دیوارهایش را بر روی تنم احساس میکنم !

یه نگاه به اطراف کرد ..........

آهــــــــــــــــــــــــــــای آدما ...

دیگه نمی تونم تحمل کنم

خسته شدم ؛ محض رضای خدا ؛

 کسی نیست یه تیر خلاص به من هدیه کنه؟! فقط یه دونه !!

یکی منو از دیدن و فهمیدن راحت کنه!

...

پيام هاي ديگران()     link     چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸ - مریم (دستهای کیهانی)