دستهای کیهانی
گفتم , گفت!!

گفتم باشه برو ،  دلم فریاد میزد نه کجا بره؟!!!!!!

صورتم آروم بود و ساکت ، دلم دریای طوفانی!

گفت" به همین راحتی؟! " ، دلم گفت "نه با کلی ناراحتی"!

ظاهرم لبخند بزرگی داشت ، دلم خون جگر!

بوی عطرش فضا رو پر کرده بود

گفتم :نمی دونم چرا نفس کم میارم؟

گفت: " مواظب خودت نیستی؟"

دلم گفت "نه دارم سعی میکنم بوی تو رو به خاطره ی همه ی

سلولها بسپارم"

گفتم دیگه وقت رفتنه! رفتنی باید بره!

دلم گفت "من اینجا هستم تو برو"

بلند شدم راه افتادم اما دلم لجبازی کرد و همونجا موند!

من غرورم و داشتم و دلم عشقشو ............

 

...

پيام هاي ديگران()     link     پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۸ - مریم (دستهای کیهانی)