دستهای کیهانی
این نیز بگذرد!

 

روی نیمکت زیر یک درخت توت، توی یه پارک بزرگ نشسته بود و

داشت فکر میکرد....

اینکه چرا به اینجا رسیده بود را هنوز نفهمیده بود !

یه زمانی دلش می خواست چی بشه و چی شده بود بماند!

یه زمانی دلش می خواست کجا باشه و حالا کجا بود بماند !

یه زمانی تصمیم گرفته بود چه جوری عاشقی کند و چه ها که نکشیده

بود بماند !

اما الان دیگه دورویی ها رو نمی تونست تحمل کنه آخه فلسفه

زندگیش این نبود،همیشه هر چی میگرفت عشق میداد

 ولی حالا چرا اینجوری بود؟!!

هر چه میگیرد چیزی برای دادن ندارد حتی نفرت هم در کیسه اش

نیست.....

دچار خلاء فکری شده بود ، دچار سیاه چاله ی سکوت که همه چیز را

به درون خود می کشید ،دچار نگاه تهی به آدمهای پرازنقابهای رنگارنگ .

 

گاهی فکرد میکرد زیر دست و پای بی تفاوتی آدمها دارد جان میدهد!

گاهی حس سوزش حاصل از نگاه های لبریز از حسادت به آتشش

میکشید!

گاهی بوی دروغهایشان مشمئزش میکرد !

گاهی حس سربازی رو داشت که همه مامور زدن تیر خلاص بهش بودن!

با اینهمه چقدر پر از خالی بود ؟؟؟؟

چقدر دلش همان بی وزنیه حاصل از پرواز را می خواست !

چقدر دلش می خواست تا از دنیای آدم های به ظاهر بزرگ به دنیای

بچه های به ظاهر کوچک بر میگشت ،با همان بی خیالی ها ، با همان

قهقه ها و با همان قهر و آشتی های زود گذر.

 اما اینجا اسیر عمر گشته بود و

کینه های طولانیه آدمهای کوچکِ بزرگنما !!!!!

ناگهان صدایی او را از عمق سکوتش به سطحی ترین لایه های حیات

رهنمون شد؛

پیرمردی چشم به او دوخته بود بالبخندی به وسعت هفتاد سال ؛

" حالت خوبه بابا ؟ اگه دلت گرفته با خودت بگو این نیز بگذرد"

یکدفعه از جاش بلند شد جانی دوباره گرفت؛با همه ی وجودش

خندید و شروع به دویدن کرد و فریاد کشید :

این نیز بگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــذرد.

 

 

 

 

...

پيام هاي ديگران()     link     یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ - مریم (دستهای کیهانی)