دستهای کیهانی
نقاب

همیشه همینطور بود ،شلوغ ،بی تفاوت ،پر سر و صدا! بلند بلند حرف میزد و اطلاعات به روز داشت،سوپش رو با صدا هورت میکشید و نگاهش هیچ کجا ثابت نبود،همه می گفتند:

بی احساسه،فقط بلده حرف بزنه،شلوغه،مغروره و......!!!!!

یکروز آمد نه حرف زد ،نه نگاهش چرخید ، نه اطلاعاتش به روز بودو نه غرور داشت!!!

فقط با خودش زمزمه میکرد،گاهی هم لبخندی کمرنگ،

روی لبهایش نقش می بست.یکی پرسید چرا ساکتی؟

کمی نگاهش کرد و گفت: ساکت نیستم با سنگها آواز میخوانم !

صدای خنده فضا را پر کرد.

دیگری پرسید تازه چه خبر ؟با خودش تکرار کرد ،خبر؟!

آهان خبر!! و گفت: دیشب برای اولین بار فهمیدم اسمم چندان که فکر میکردم پر ابهت نیست !صدای خنده فضا را پر کرد.

دیگری برای اینکه شادی رو کامل کنه پرسید گریه می کنی؟

دستش را روی گونه اش کشید و اشکش رو پاک کردو گفت :آره ! نقابم رو گم کردم،همون موقع که دیدمش !

دودستی دلم رو چسبیدم که نبره ، اما یک دفعه به خودم آمدم  دیدم نه دلم هست؛ نه نقابم !! 

ایندفعه فقط سکوت بود که فضا رو پر کرد!!  

...

پيام هاي ديگران()     link     دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۸ - مریم (دستهای کیهانی)