دستهای کیهانی
گمشده

هرچه نگاه کرد جز امتداد خیابان وسرمای شدید چیزی نبود،

گویی این خیابان تا ته دنیا ادامه داشت!!!

سوز برف انگشتان پایش را بی حس کرده بود،تعجب کرد همین

دیروز بود که دمپایی پاره ای را از کنار سطل زباله ای برداشته

بود به امید آنکه پوشش بهتری برایش باشد ولی نبود!

همیشه خواسته هایش بر عکس از آب در می آمد.

کارتنی را که همراه داشت سخت تر به خود پیچید.

خیابان های این شهر را سالها قدم زده بود

اما چرا امشب پای رفتن نداشت؟!!!!!

سکون برایش بوی مرگ میداد ، ماندن یعنی یخ زدن

او برای رفتن آفریده شده بود،باید میرفت،سالها کارش این بود،

 به دنبال گمشده اش بود

دلش را برده بودند و او می گشت تا شاید پیدایش کند !

هر شب با خود میگفت این آخرین خیابان است ،امشب باز

 خواهم گشت...........

 اما خاطره ی چشمانی که هنگام وداع از حادثه ی عشق تر

 بود، وسوسه ی خیال انگیز این سالهایش بود !!!

جانی تازه یافت،قدمهایش را تندتر کرد کارتن را سخت تر در

آغوش کشید،در حالی که تنها صدای لخ لخ دمپایی اش

سکوت شب را می شکست ،

با خود زمزمه کرد: 

"خدایا مهلتی شاید فردا یافتمش........... "

 

...

پيام هاي ديگران()     link     جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧ - مریم (دستهای کیهانی)