دستهای کیهانی
خاطره ها

توی دلم چه طوفانی شد یه دفعه !

انگار می خواستم بیافتم زمین ،

حالم خوش نبود ،دلم گرفته بود ، می خواستم گریه کنم

روز تعطیلی می خواستم کلٌی کار کنم

اما دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت

منم حرف دلمو گوش کردم و یه گوشه نشستم

رفتم تو فکر اونم چه فکرایی

از اون وقتی که یادم آمد خاطرات مدرسه ام رو مرور کردم

وای روز اول دبستان رو با همون ترسها و اظطرابها دوباره

تجربه کردم

همه چی مثل فیلم میامد و میرفت

راهنمایی ،دوستام ،سعی میکردم اسماشونو یادم بیاد

چه لذتی داشت !!!!

دوران مدرسه بهترین دوران بود برایه من

حتی دانشگاه اینقدر لذت نبردم

همینجوری کلی خاطره ورق زدم

وقتی به خودم آمدم

دیدم خیلی بهترم

اینو گفتم که بگم سعی کنیم خاطره ای که از خودمون به جا

میگذاریم طوری باشه که باعث بشه اگر آدما مرورش کردن

دلشون شاد بشه و لبشون خندان!!!

...

پيام هاي ديگران()     link     چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧ - مریم (دستهای کیهانی)