دستهای کیهانی
دلم نمی خواهد حرف بزنم

چقدر سرم درد می کنه !حاضر نیستم حتی به مهمترین افراد زندگیم هم فکر کنم ! مغزم شده درست مثل یک سیاهچاله که همه چیزو به درون خودش میکشه،بدون اینکه اثری ازشون باقی بمونه .

آدما تند تند میان و میرن ،خاطرات خیلی سریع ورق می خورند انگار یه دفتر و گذاشتی جلوی طوفان تا ورقش بزنه ..................

خوب ،بد ، زشت،رنج،شادی اشک، لبخند، نفرت،درد،عشق،دوری و........هزاران صحنه ی دیگه که تو این سالها دیدم !!

دیگه دلم نمی خواهد حرف بزنم،خدایا چرا لال شدم؟!!همه ی تنم

شده چشم فقط میخواهم ببینمم درست مثل اونهایی که در آخرین نفس هستند!!!

تلفنم زنگ میزنه اما حسی که برش دارم نیست ، از دروغها خسته ام ، از نقابهای رنگ و وارنگ خسته ام ، روحم شده مثل یک گنجشک کوچیک که توی یه قفس سخت،گیر افتاده هی خودشو به در و دیوار میزنه بلکه یه دری پیدا کنه وفرار کنه ،قبلا چقدرحرف داشتم برای گفتن اما الان حتی یکی اش هم یادم نمی یاد ،سبک ،رها  اصلا تهی شدم آماده برای پرواز

یک  دو    سه ......... این بارم خوردم به دیوار ..............

و این اشکه که به کمکم میاد، انگار بارون گرفته شر شر شر !!!

ولی چرا چهر ه ام تغیرنمی کنه حس کردم یه قالب گچی داره اشک میریزه ،دلم نمی خواهد حتی کوچکترین حرکتی کنم صاف به دیوار

 زل زدم و اشک خودش میاد پایین این شعر که نمی دونم ماله کیه و کجا خوندمش مثل رعد و برق از ذهنم میگذره :

 

یادم باشد حرفی نزنم که

به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم

که  دل کسی بلرزد

راهی نروم

که بیراه باشد

خطی ننویسم

که آزار دهد کسی را

یادم باشد که

روز و  روزگار خوش است

همه چیز روبه راهست و خوب

تنها....تنها ...... دل ما دل نیست !!!!

و بازهم تکرار همان سیاهچاله ومرور دوباره!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

...

پيام هاي ديگران()     link     جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧ - مریم (دستهای کیهانی)