دستهای کیهانی
سعدی

هرکه چیزی دوست دارد ،جان و دل بر وی گمارد

هرکه محرابش تو باشی ، سر ز خلوت بر نیارد

روزی اندر خاک افتم ، ور ببادم میرود  سر

کانکه در پای تو میرد ، جان بشیرینی سپارد

من نه آن صورت پرستم کز تمنّای تو مستم

هوش من دانی که بردست؟ آنکه صورت مینگارد

عمر گویندم که ضایع میکنی با خوبرویان

و انکه منظوری ندارد عمر ضایع  میگذارد

هرکه میخواهد درختی در سرابستان معنی

بیخش اندر دل نشاند، تخمش اندر جان بکارد

عشق و مستوری نباشد ، پای گو در دامن آور

کز  گریبان  ملامت  سر  بر  آوردن  نیارد

گر من از عهدت بگردم ، ناجوانمردم ، نه مردم

عاشق صادق نباشد کز ملامت سر بخارد

باغ میخواهم که روزی سرو بالایت ببیند

تا گلت در پا بریزد، وارغوان بر سر ببارد

آن چه رفتارست و قامت، و ان چه گفتار وقیامت؟

چند خواهی گفت سعدی؟ طیّبات آخر ندارد

 

سعدی شیرازی

...

پيام هاي ديگران()     link     سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧ - مریم (دستهای کیهانی)