دستهای کیهانی
یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود فقط خدای مهربون بود و ما بقی هیچی نبود . 

توی یک دنیای بزرگ همه جور آدمی بود،

بعضی ها زندگی میکردند مثل گیاه ! غذا میخوردند،به کائنات پسش  

می دادند و می خوابیدن و دنبال غذا میگشتن !

بعضی ها فقط برای بار بری آمده بودن ، از صبح تا شب می دویدن و

برای آدمای دیگه بارمی بردند ،کلا خودشونو فراموش کرده بودن!

بعضی ها آمده بودن که محبت و شادی رو  زیاد کنند ،هر جا می رفتن

آدما شاد می شدن وصدای خنده هاشون تا هفتا خونه اونطرف تر هم

می رفت،غم نمی موند غصه چی بود؟

وقتی دل مهربون بود همه خوش بودن!

بعضی ها غصه زیاد کن بودن ،پیش هرکی میرفتن ،انرژیش و

می گرفتن و یکدفعه آدمه عصبانی می شد، داد میزد ،

اشک می ریخت ، غصه می خورد و هی خودشو به در و دیوار می کوبید!

بعضی هام آمده بودن عاشقی کنن،یکی با تیشه به جون کوه افتاد و

 نقش عشقشو کند و مرد، یکی توی بازارا رقص میکرد و شعر می گفت

یکی میگفت من خدام ، رفت سر دار اما بازم گفت من خدام ،

یکی توی پیری عاشق  دختر ترسا شده بود ،یکی از دوریه یار توی

خیابونا تنها شده بود و عاقلا بهم نشونش میدادن و می خندیدن که

عشق بیچاره سره کاری بوده .

یکی هم یه عمر نشست و چشم به در دوخت که میاد،

 خدا میدونه شاید اومد! 

قصه ی امروز ما بسر رسید اما ...........

آدم عاشق به خونه اش نرسید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

...

پيام هاي ديگران()     link     یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧ - مریم (دستهای کیهانی)