دستهای کیهانی
پسرک

چون زود رسیده بودم ،توی ماشینم نشستم تا وقت کلاس نقاشیم

بشه و برم کلاس،که یکدفعه چشمم افتاد به کودکی که با نوک انگشت

آرام میزد به شیشه یک ماشین BMW آخرین مدل , توی ماشین دوتا

پسر با جدیدترین مدل موی سال که (همون سیخ تو پریز خودمونه)

نشسته بودن ،و اون انگار می خواست به اونها دستمال کاغذی

بفروشه ؛ اولش خودشونو زدن به ندیدن!!پسرک به هوای فروش دستمال

چسبیده بود به ماشین ، آینه اش رو با لذت دست میزد و بررسی میکرد

غرق امکانات توی ماشین بود، اصلا فروش یادش رفته !

مثل اونائیکه شرطی شدن ؛ فقط انگشتش به شیشه میخورد ، شایدم

توی اون سرما به این فکر می کرد که چندتا دستمال دیگه بفروشه می

تونه یکی از اینها بخره، که، یکدفعه  چراغ سبز شد و اونها با چنان

سرعتی حرکت کردند که پسرک داشت میرفت زیر ماشین!

آمد کنار خیابون لب جدول نشست، خیلی ترسیده بود ،با دستهای

کثیفش اشکهایش رو پاک کرد ،بدون اینکه چیزی بگه فقط نگاهش به

آسمون بود ،فکر کنم اونم داشت  می پرسید:" چرااااااا؟؟؟؟"

سنگین و بیرمق خسته از جنگ با چراها ی لاینحل از ماشین پیاده

شدم و به کلاس نقاشیم رفتم ،

در حالی که پسرک تمام فضای ذهنم رو پر کرده بود. 

 

...

پيام هاي ديگران()     link     جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧ - مریم (دستهای کیهانی)