دستهای کیهانی
عشق...

داشتم با سرعت حرکت میکردم و تو فکرم هزارتا نقشه ی چکنم داشتم!!!

از غذای شب فکر میکردم  تا پرکردن هزارتا چاله چوله ی زندگی !

خردو خمیر , با یه دنیا دل واپسی , دیدم دارم می پوکم ,گفتم خدایا چیکار کنم یه فکری به کلم بنداز بلکه آروم بگیرم !

نمیدونم چی شد یاد دوران عاشقی افتادم , یاد اونهمه ذوق و شوق , اونهمه عطش پایان ناپذیر ,دیونگی هاش, اشک ها و لبخند هاش , پچ پچ های بچه گونه , انتظار های خستگی ناپذیر , ................

یه دفعه به خود آمدم دیدم45 دقیقه رانندگی کردم و تو این دنیا نبودم دیگه اثری از اونهمه نگرانی نبود

 انگار باز عاشق شده بودم

چه راحت بوق ممتد ماشین کناری را تحمل میکردم!!!

دیگه پام و بی دلیل روی گاز فشار نمیدادم ,دیگه عجله برای رسیدن به ناکجا نداشتم !!

دلم می خواست دوباره و دوباره با زمزمه ی عشق , رها بشم و پر بگیرم .

راستی

 خدا اگه عشق و از بنده هاش میگرفت چی میشد؟!!

 

...

پيام هاي ديگران()     link     چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧ - مریم (دستهای کیهانی)