دستهای کیهانی
تو می دانی ...؟

تو میدانی رنج خوابهای سی ساله را وقتی خیال همه تخت

است که تو بر تخت نشسته ایی؟!

تو می دانی نواهای آدامیزادی غمگین را که حنجره اش را گرفته

اند و پنجره ای به جایش گذاشته اند ؟!

تو می دانی هجمه ی هنر را وقتی که چون آبشاری بر دلت

می ریزد اما قفس مانع خلق آن است؟!

تو می دانی دوراهی و انتخاب ترسناک ترین کابوس بشریت

است وقتی اندکی ، فقط اندکی شک به جانت ریخته باشد؟!

تو میدانی هراس ِبهت آورِ هرآنچه که یک طرفه اتفاق

می افتد را؟!

تو می دانی رنج اضطرار را وقتی که در عین بی پناهی پاسخی

برای زنگها نیست ؟!

تو می دانی .... ؟ !!!!


پ .ن : از این پس نظرات شما در این فضا علنی نمی شود و ترجیح میدهم تنها من خواننده ی نظرات دوستانم ، راجب به نوشته هایم باشم !

در وبلاگها و یا ایمیل شخصی شما پاسخگو خواهم بود .

بازهم از اینکه مرا می خوانید با همه ی کاستی ها سپاسگزارم .

 

...

پيام هاي ديگران()     link     پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ - مریم (دستهای کیهانی)