دستهای کیهانی
انتهای غریب...

در اندیشه دوستیم که چه انتهای غریبی دارد ! حومه ی دلت پرسه می زند ، نه

دور می رود و نه نزدیک می آید ، همین بغل ، درست سر کوچه ی بی نشان،

میماند کنارهمان سکویی که وقتی کم می آورم ،می نشینم و حساب و کتاب می

کنم ، آخر میدانی کار دلم به حساب و کتاب کشیده است !

چه می دانم .....

منهم تمامی کلماتی را که طوفانی قدم می زنند دور نگاه بارانی ام و می خواهند 

واژه شوند ، گرفتم و اسیر کردم و قفلی از سکوت بر پاهایشان زدم !

 اینهمه کوچه ...اینهمه غریب ، چرا راه خانه ی مرا در حوالی بن بست بی

درخت و بی ستاره پیدا کرده اند ؟!

می دانم بهای محبت گزاف است ، به جان همین نرگسی که سر ِبازار، دست

فروش ، به اصرار فروخت ! به روح آن پسرکی که به قضا وت ِ نور و آیینه هم

نرسید ! به غرور آن باکره ی تنهای نیازمند ، قسم می خورم که دیگر از اندوه

آن داغ مشترک ننویسم تو فکر می کنی آسان است دیدن هجمه ی آدمیانی که هر

شب دلشکسته به خانه بر می گردند ؟

مگر مرگ رهایم کند از اینهمه دلواپسی کوچه و نان و ترس ِ گزمه و اندوه ِ

واژه های اسیر! آنروز حتماً تا دورترین ستاره ی چشمک زن ِکهکشان سفر

خواهم کرد ؛ بی دوست ...بی نشان ...

راستی یادت باشد سنگ عقیقت را زیر زبانم بگذاری ...

می خواهم طی سفر خاطراتت را مزمزه کنم!!!!

...

پيام هاي ديگران()     link     پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩ - مریم (دستهای کیهانی)