دستهای کیهانی
دعا کردم .....

دعا کردم برای تو ،برای او ، برای همه ی ما ....

دعا کردم ....

برای آن دیوانه ی آشفته ایی که با دیدن دختران ترسان و گذران از کنارش

سعی میکرد استوارتر بایستد و موهای آشفته اش را مرتب کند و جذاب تر

لبخند بزند !

برای آنکه هرزه بودن برایش آسان نبود !

برای آنکه رنج می کشید و احساسش را از میخ عرف آویخته بود !

برای آنکه از عاشقی می ترسید و دلش را پشت نقاب یخی دار زده بود !

برای آنکه در کودکی می خواست بهترین مادر دنیا باشد و حالا تن می فروخت!

برای آنکه بی همزبانی درد نهانش بود و برای همه درباره ی داشتن

همزبان خوب ، سخنرانی میکرد !

برای آنکه در تاریکی و سیاهی قدم میزد و کودکانه راههای تاز ه ای برای

رسیدن به مقصد پیشنهاد میداد !

برای آنکه سعی داشت به زور بهشت را آنطور که خودش میدید

به مردم عرضه کند !

برای آنکه همسر دارد اما " هم سر " و "هم فکر " ندارد!

برای آنکه در میان علاقمندان ایستاده و نظاره میکند تنهایی دل خویش را !

برای آنکه زندگی کردنش بر روی تخت جان کندنی تدریجی ست !

برای آنکه به جرم بودن در جهان سوم سنگسار شد !

برای آنکه به گناه زن بودن تمامی آرزوهایش را با خود ، با همان لباس سفید ،

به گور برد !

و برای همه ی آنانیکه با یک اشتباه مجبور شدند همه ی داشته ها را با

بیشماری نداشته عوض کنند !

تو هم با من در تمامی این لحظات بودی ...

جاری در تمام دعاهایم باور کن !

....

...

پيام هاي ديگران()     link     شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩ - مریم (دستهای کیهانی)