دستهای کیهانی
بهشت تلخ...

صدای دریا بود و سکوت شب

طعم تلخ سیگار و تاریکی و  تنهایی

در میان تعدد آدمیان چرا اینهمه پر بود از سکوت  ! پر بود از سفر !

 پر بود از جاده !

مال اینجا نبود .....با خودش فکر کرد :

چرا رسیدم به این جاده ؟ !!! چی شد ؟!! من مسافر این جاده نبودم!

می خواستم برسم به بهشت اما  نه بهشتی به این تلخی !

اون نمی دونست طعم بهشت چیه؟ اصلا ً کی گفته ؟!!

شاید بهشت کمی هم تلخ باشه درست مثل تلخی ناب یه قهوه ی داغ .

اما من بهشت ِ شیرین می خواهم !و البته بدون حور و پری.

خودش هم نمیدونست چرا تا حرف حوریان بهشتی می شد حالش بهم

می خورد ! همیشه از موجوداتی که هیچ رشد فکری نداشتن فراری بود

حالا می خواد این موجود حوری بی فکر  بهشتی باشه یا همسری باشه که

 فقط خودش میدونه چند ساله توی یه دور باطل گیر کرده !

گریه ی  یه بچه همه ی سکوت دریایش رو بهم زد ....کمی اونطرف تر

 خنده ی یه زن کلا اونو از بهشت رسوند به افکاری که

جاش فقط توی جهنم بود !

پک عمیق تری به سیگار زد و لبخندی زد وبا زغرق افکارش شد....

اینهمه  سال چطوری تونستم به تمام خواسته هام بی توجه باشم  و

در دور باطل زدن خودم رو به ندیدن بزنم !!!

از اینکه سالهای زیادی تونسته نقش یه مرد خوب رو بازی کنه  از خودش

بدش اومد ! یه دفعه همه ی سرکشی های عالم اومد تو دلش !

فرید همیشه بهش می گفت :

" همه ی ما یکبار حق زندگی داریم ، پس خوش باش و از همه چیز لذت ببر"

با همه ی وجود داغ شده بود و می خواست بره دنبال همه ی نداشته هاش .....

اما چرا هیچکس وصله ی دلش نبود انگار یکی یک تیکه از قلبش رو

کنده بود و پرت کرده بود اونور دیوار دنیا و اون مجبور بود این فضای خالی

رو تا ابد با خودش این ور و اونور بکشه ! اینهمه سال از چی ترسیده بود که

از حق یکبار زندگیش گذشته بود ؟!

اون تیکه گمشده رو نمی تونست پیدا کنه یا اینکه........

دست کوچکی روی شونه هاش احساس کرد به خودش اومد و

 شنید یکی داره میگه :

" کجا یی  بابایی؟ میدونی که تا تو نباشی و نازم نکنی خوابم نمی بره ..."

راستی طعم بهشت تلخه یا شیرین؟

 

...

پيام هاي ديگران()     link     جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ - مریم (دستهای کیهانی)