دستهای کیهانی
بگذر و بگذار...

 

"بگذر و بگذار "  مسافر شهر باران گفت .

و او آنقدر پر بود از تنهایی که حتی در حیاط خلوت دلش هم

 جایی برایش نبود ؛ لبریز شد و به ناگهان جاری !

باید میرفت ایستادن تنها هوایش را بارانی تر میکرد

دلش را در حریر عشق پیچید و به گل حسرت سپرد و آرام گفت:

" گفته بگذار ، میگذارمش ولی ......

جان اقاقیها ،به حرمت شقایق ها ؛

مبادا این یاغی را به هرکسی بسپاریش

 پای رفتن ندارم اما از من خواسته است بگذرم و بگذارم ........

جان تو و جان دلم ! مبادا زندانیش کنی ! 

بگذار پنجره ای رو به جاده داشته باشد و هرزگاهی برایش از

مسافری بگو که خواهد آمد تا امیدش همیشه زنده بماند ."

هنوز پس از سالها او دارد میرود آنهم بی دل !

 به این امید که مسافر شهر باران بازگردد و صدایش زند و به او بگوید:

"مگذر و مگذار ......."

او نمیدانست که فریاد مسافر در هیاهوی دنیا و دیوار فاصله ها

گم میشد؛ پس همچنان می رفت .

 

 

...

پيام هاي ديگران()     link     شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ - مریم (دستهای کیهانی)