دستهای کیهانی
چله نشین.....

مانده بود بر سر جاده ایی که تا چشم کار میکند

شقایق بود و شقایق ، هر کدام بر مزار دلی روییده 

که روزی در زیر آوار گریه و عشق و تنهایی 

از خاطره ها رفته بود!

او را بر سر این بی انتها رها کرده و یادآور شده بودند ......

صبور باش ........و او از بس به صبر اندیشیده بود همانجا بر سر

جاده ی شقایق ها زیر پای دلش سبزه ، سبز شده بود!!!!

گفته بودند باید مرده باشی آنهم نه با  طمع زندگی !

و او چهلمین شبی بود که در اشتیاق می سوخت و سر به هوا

در آسمان به دنبال بستری از نور می گشت و با خود زمزمه

میکرد " کجاست آن حدیث نامکرر عشق "......

به ناگه نگاهی و دستی و نوازشی  و خماری و بی قراری......

گفت برخیز و ردای عاشقی بر تن کن !!!

 پایان صبر بود .......

آری ! همان شب بود که زنجیر پایش را

از خاک باز کرد و او را با خود به افلاک برد .

"من " مرده بود در حالیکه "تن " هنوز رو به آسمان ایستاده بود!

 

...

پيام هاي ديگران()     link     جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸ - مریم (دستهای کیهانی)