دستهای کیهانی
نشخوار عاطفی...

 

وقتی از هیاهوی دلهای بی خبر خسته میشی و در سکوت

خودت فرو میری دیگه دلت نمی خواد برگردی به اصواتی که از

هارمونی تو خارجند آنوقته که همه چی به سکوت میگذره !

دیگه حتی گفتن دوستت دارم هم بند بند وجودت رو می لرزونه

حتی نوشتن هم پرنده ی کوچک و گرفتار دلت رو به وحشت

میندازه و بعد خود بخود در کنار پرچین بی خیالیه روزگار ، هر روز

و هر ثانیه ی عمر رو بی بها بر دیوار دنیا می کشی و چون

سطحی که برآن نقش میزنی هموار نیست  عمر ت زودتر کوتاه

میشه و سکوت تو عمیق تر ! اونوقته که ......

آرام و بی قید به نشخوار عاطفی لحظه های تکرار نشدنی و

خواستنی روی میاری،لحظه های که تقدیرت رو نمی دونستی

و سر خوش ، بهونه ی زندگی بودی برای پرنده های مهاجر

و دست هایت ،کیهانی را در خود پنهان کرده بود که آسمانش

همیشه صاف و آبی و برکه های خیالش انعکاس معصومیتی

ازلی را در خود داشت ،فارغ از بازار مکاره ی عشق های سرخ و

کذایی !

حالا که همه ی وجودت نگاهی شده در سکوت ،‌ مجبوری هی

ببینی و هی بباری و هر ازگاهی پلکی بزنی تا باور کنی

حقیقت ِ بودن را !  

و باز نشخوار عاطفی .....

به خودت میای

می بینی داری تکرار میکنی ............

 "حرفهای نگفته رو همیشه میشه گفت "

اما...اما

"کاش عمرم کفاف بده" 

 

...

پيام هاي ديگران()     link     یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ - مریم (دستهای کیهانی)