دستهای کیهانی
خیالی نیمه کاره...

بیرون از او غوغا و نفرت بر پا بود و او مشتاقانه در انتظار سحری دوباره بود

تا نسیم را با همه ی روح افزایی نفس بکشد !

کودکانه در باغ خیالش پای درخت مهر، دلش را زیر پایش گذاشته بود و

خود را کش می آورد تا شاید قدش بلند تر شود و اینهمه فاصله را طی کند  و

دستش به سیب قرمز عشق که روی شاخه بود برسد .

محتاط بود ! می ترسید که مبادا  سیب به خاک بیافتد ....

او در تلاش بود که آنرا بچیند و احساسی تازه کند که ...........

که کسی بی خیال از کودکانگی و رویای او ،

سرخی سیب را دید و درخت را تکان داد و سیب را به خاک انداخت !

بی تفاوت آنرا بر داشت و گازی زد و همانجا بر روی زمین رهایش کرد و رفت!!!!

.

.

.

او ماند و خیالی نیمه کاره .......

...

پيام هاي ديگران()     link     شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩ - مریم (دستهای کیهانی)