دستهای کیهانی
تب مجنون...

 

قلبم فریاد دارد ! سنگین است !!

از کجا به تب مجنون گرفتار آمده نمیدانم ؟!

کسی کویر اندیشه ام را آبیاری کرده است

دلم چون زمین بایری که پس از سالها خاکش را زیر

و رو کرده اند عشق را نفس میکشد آنهم عمیق و با  احتیاط !!!

ریه های احساسم از تنفس حضورش می سوزد

سالها بود اینچنین خاک دلم زیر و رو نشده بود!

ریشه دوانده در عمق وجودم ! نجوایش در همه ی روانم پیچیده

عشق بی محابا در من تکثیر می شود !! هنگامه ای بر پاست !

آی عشق! کمی آرامتر مرا تسخیر کن!

این تن رنجور توان اینهمه تکثیر و بودن و عاشقی را ندارد !

.

.

با توااااااااااا.........م

ص ...د...ا...ی...م را

در.... میانه ی این ط...وفا...ن سهم...گین

می .....شن.......وی؟؟؟؟؟!!!

 

 

...

پيام هاي ديگران()     link     دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ - مریم (دستهای کیهانی)

نگران بود...

 

 

نگران شکستن غرورش بود در حالی که از ترس فرار میکرد ؛

 به غرور خیلیها تنه زد و انداختشون زمین و اونها رو شکست !

نگران این بود که کسی دلش رو نبره د رحالیکه اینور و اونور رو نگاه

میکرد دلش رو برد و توی صندوقچه ی ضد سرقت قایم کرد و

سرش و بالا گرفت و گفت :

"نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد " *............

مدتها بعد وقتی اومد بهش سر بزنه دید ....

دلش از بی عشقی از تشنگی مرده!

نگران بود ظاهرش پیش دیگران زشت به نظر بیاد ،

اونقدر به ظاهرش رسید که وقت نکرد روحش رو دریابه تا اینکه..

سیاهی همشو گرفت !!

نگران بود اقتدارش بهم نخوره اونقدر اخم کرد و جدی بود که....

 وقتی خودش رو توی آینه دید

از وحشت ؛ آینه را متهم به دروغگویی کرد و شکست!

نگران بود و درگیر که......

رسید به خط پایان بدون اینکه مسیر رو درک کرده باشه

نه دلی ، نه عشقی ، نه روحی ، نه لبخندی ، دریغ از یکروز زندگی ..... 

 

پ.ن : (*) حافظ

...

پيام هاي ديگران()     link     شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩ - مریم (دستهای کیهانی)