دستهای کیهانی
غوغای سکوت...

 سکوت را تنها دوای دل خویش یافتم !

من در سکوتم شیطان را وا میگذارم تا با آتش درونش بسوزد !

در سکوتم همه ی ازدحام  تنهایی را جانانه در آغوش میفشارم !

در سکوتم آنقدر غوغاست که گاهی حس میکنم اگر صدای این

همهمه به بیرون راه میداشت آدمیان سرد و یخی بازهم بی اعتنا

از کنارم میگذشتند؟!

ومن سکوت میکنم با همه ی ترسهایم ؛ در این جایگاه چه دلاور

شده ام!!!

در سکوت عشق را می بینم که بی ترس از قضاوت  شعله

میکشد در خلوت خویش !

در سکوت می توان حقارتها را دید و گریه کرد ، می توانی

بفهمی بدون آنکه دیده شوی ، می توانی اجازه دهی تا تو را

کور و کر فرض کنند و تو آرام مواظب دلت باشی ، در سکوت

می توانی عاشقانه نگاه کنی ، همان نگاه دزدکی دختر بچه ی

عاشقی را که می خواهد بداند دوستش میدارد یا نه ، بی آنکه

نگران سن و سالت باشی !!!

در سکوت می توانی رازهایت را مرور کنی و حتی گناهانت را

همان هایی را که هنوز مانده ا ی بر سر دوراهی که خدا این را

در کدام دسته قرار داده خوب یا بد ؟ و تو در سکوت همچنان

سعی داری تا خدا را توجیه کنی که عشق پرهیز نمی فهمد !

و من هر چه بیشتر در این هنگامه غرق می شوم آرامترم ، اصلا

بگذار تا  دیگران باشند و من نباشم ،بگذار تا همه ی دانسته

هایشان را به رخ هم بکشند !

چه لذتی میبرد خداوند با آنهمه دانایی و سکوت همیشگی !

.....

...

پيام هاي ديگران()     link     چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸ - مریم (دستهای کیهانی)

داغ شقایق...

از روی آتش عشق پریدم و بی خیال گفتم :

"زردی من از تو ،سرخی تو از من"به یکباره دلم آتش گرفت و

سرخ شد،هراسان فریاد زدم "سوخت از این غم جانانه دلم"!

آتش شعله کشید و گفت :"زردی تو از من سرخی من از تو "

...!!!

باد  خاکسترم را به هوا برد ؛  ذرات سوزان و سرخ ،

بر هر دلی که نشست داغی از شقایق گذاشت.

...

پيام هاي ديگران()     link     یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸ - مریم (دستهای کیهانی)

از جنس پرواز ....

ویرانی همیشه بد نیست ، گاهی باید ویران شوی تا دوباره از نو بسازی

خویشتنت را ! با خودش زمزمه میکرد:

" ویرانی همیشه بد نیست گاهی باید ...........!"

خسته بود .............

خسته از دلش ، خسته از درونش،خسته از قفس،خسته از

شاهپرهای بریده اش ، خسته از روحش که مهری نداشت ،

خسته از زندگی که بیرون قفس به سرعت در جریان بود !!

 چرا حالا که باید حرف بزند؛ سکوت تنها دوای دردش شده بود ؟!

یاد حرف شکسپیر افتاد"زندگی کمدی است برای کسی که فکر می

کند و تراژدی است برای کسی که احساس می کند."  احساس میکرد

دیگر توان این تراژدی را ندارد.

وقتی آدمها خود را به حماقت میزدند از نظرش چقدر حقیر و ترحم آور

بودند !!

ترس هاشان تهوع آور ، دروغ هاشان وقتی با همه ی وجود سعی

داشتند به او بقبولانند که راست میگویند و درک وفهمش را به سخره

گیرند ؛ رنجی بس بزرگ بود!

می پرسیدند "حال شما چطور است؟" و او نگاه میکرد و میگفت:

 "خوبم " چقدر دروغگو شده بود!!!

از نظر او:

زندگی زیباتر از این هم می توانست باشد پس چرا نبود؟!!

کشتن بیصدا تر از اینهم می توانست باشد پس چرا نشد؟!!

ویرانی کمتر از این هم می توانست باشد پس چرا اینهمه بود؟!!!

احساس می توانست تراژدی نباشد ، پس چرا شد؟!!!!!

حالا اگر درهای قفس هم باز می بود او به امید رویش دوباره ی بالهایش

بازهم منتظر میماند؛ سینه خیز به کجا رود ؟ او ازجنس پرواز بود !!!!

...

پيام هاي ديگران()     link     شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ - مریم (دستهای کیهانی)