دستهای کیهانی
چشمان سیاه

 از سیاهی چشمان تو گذر کردم،

میگویند آنطرف  سیاهچاله ها دنیای دیگریست!!

و من دلم شوق دیدن بهشت را داشت؛

گذر از سیاهی چشمانت ؛ سبزی بهشت را برایم ارمغان آورد !!!

...

پيام هاي ديگران()     link     پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸ - مریم (دستهای کیهانی)

عمق واژه...

بعضی کلمات رو دیدی چه باری دارند؟هر چی تکرارش میکنی

 حس عجیبی بهت میدن!!

اصلاً وقتی میگی دلت قرص میشه،شاد میشی ،لبخند میزنی،

گریه مکینی ،عاشق میشی،و......

 کلی احساسات زیبا به دست میاری !

 یکی از اون کلمه ها واژه ی پدر است.

وقتی میگی پدر ،نا خوداگاه دلت می خواد تکیه بدی !

 جرات پیدا میکنی !به یاد همه ی کارهایی میافتی که دلت

می خواسته انجامش بدی و جرأتش و نداشتی !

یک کلمه ی دیگه عشقه .....

وقتی به این کلمه فکر میکنی شاید اول کمی سختی به نظرت بیاد اما

بعد میبینی داری قشنگ ترین خاطره های شیرینه زندگیت رو مزه مزه

میکنی و لبخند میزنی بدون اینکه دست خودت باشه!!

یک کلمه ی دیگه عطره بهش فکر کن ببین چی توی ذهنت میاد خیلی

 جالبه آدمای مختلف با خاطره های جور واجور  و عطر های بیاد

موندنی، که هر وقت داری از جایی رد میشی و اون عطر خاص به

مشامت میرسه یکدفعه بر میگردی و دنبالش میگردی و با خودت میگی

باور کن عطر خودش بود !!

کلمه ی دیگه مادره .....

حالا اینو امتحان کن چی به ذهنت میاد ؟ یک آغوش گرم ، یه جای امن

که وقتی شیطنت میکنی میتونی بری و پشتش قایم بشی

حتی اگر ۶٠ سالت باشه!!!

کلمه ی دیگه دوسته ......

آخ که هر بار اینو میشنوم چند لحظه با خودم سکوت میکنم و میگم

دوست؟! بعد یادم میاد که خدای من چه روزهایی داشتم و

چه خاطره هایی !! خندیدن های بی دلیل ،شیطنت ها ! عاشقی ها!

و هزاران زیبایی دیگه که فقط با گفتن دوست برام زنده میشه .

 کلمه ی دیگه زندگیه .....

وقتی میگی زندگی دلت می خواد یه نفس عمیق بکشی و خدای

مهربونو برای همین نفسی که راحت کشیدی شکر کنی میگی نه ؟!

پس به کسانی فکر کن که همین نفس و خودشون نمی تونن بکشن و

باید دستگاه کمکشون کنه برای هر دم و بازدم!!

کلمه ی دیگه مرگه....

من هر وقت این کلمه رو می شنوم یاد همه ی اونهایی میافتم که روزی

اینجا بودن و حالا نیستن و یاد اینکه یه روزی یه آدمه دیگه هم وقتی اینو

 شنید یاد من میافته که دیگه نیستم !!! این کلمه بار زیادی به دوش داره

بار یک عمر زندگی با همه ی درست و نادرست هاش !

خیلی کلمه های دیگه هست که اگر بخواهم بنویسم از حوصله شما

خارجه !

اما شما می تونین کمک کنین و کلمه های زیبا رو یاد آوری کنین.

راستی یادتون نره دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــون دارررررررررم!

 

...

پيام هاي ديگران()     link     یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸ - مریم (دستهای کیهانی)

فقط دارم بلند بلند فکر میکنم!!!!

دارم می نویسم؟!!!

نه فقط دارم بلند بلند فکر میکنم!به چی؟! به هزاران اما و اگر و شاید و

چرا و .......اشخاص مبهمی که تند تند از ذهنم رد میشن!

اصلا خدا وجود داره؟!!دلم میگه آره پس چرا بهمه چیز شک کردم ؟ منو

میبینه؟ دوستم میگفت آره میبینه پس چرا اینهمه ساکته؟عشق چیه؟

اگر خدا عاشق نبود چرا عشق و آفرید؟حکایت این دل چیه ؟سناریویی

وحشتناک که به هیچ صراطی مستقیم نیست؟! حتما باید از پل صراط با

اونهمه اضطراب رد بشم؟چرا موسی تنها نفری بود که صدای خدا رو

شنید اصلا شنید یا نه؟علی (ع)چی دیده بود که اینهمه ایمان

داشت؟دوستت دارم یعنی چی؟چرا حوا رو مسئول رانده شدن از

بهشت میدونن مگه آدم اونجا نبود مگه با هم لذت گندم رو

نبردن؟بهشت چیه؟ فرشته ها واقعیت دارن؟

اونروز پرسید نمی ترسی عاشقم بشی خدایی عجب اعتماد بنفسی

داشت!! چرا نگاه تیر زهر آلود شیطان است؟اگر هست پس چشم

چیکاره است چرا آفریدش؟ اگر من آزادم چرا اینهمه حصار

اینجاست؟دلم داره شور میزنه !! صدای الله اکبر میاد ! حلاج برای چی

گفت انا الحق؟ازم پرسید تو فکرمیکنی کی هستی ، رک و رو راست و

بدتر اینکه هیچ جوابی براش نداشتم راستی من کی هستم ؟ اینجا

آمدم چیکار ؟چرا یزید دلش به رحم نیامد ؟چرا زینب ،زینب بود ؟

هی می خواست حرف دلم رو بدونه احساسم و اما من چرا نمی

تونستم توضیح بدم !!! منو متهم کرد که مغروری ،بی مهر و محبتی ، 

نمی فهمی شاید غرور یک پوسته ی نازک از دارایی یک مرد باشه؟!!

اون دوتا بچه که سر یک صندلی باهم دعواشون شده بود به سرعت از

ذهنم گذشتن! ارتفاع عشق چقدره؟ نکنه اونقدر بلند باشه که فهمم

نرسه! یاد باغچه ی خونه افتادم که پر شده بود از ریحون ،ولش کن !

میگفت ژنها موسیقی دارن !! دارم روی موسیقی ژنها کار میکنم! پرسید

صدای خدا رو شنیدی؟صدا؟!!! محب با عاشق فرق داره ؟ بمن چه اون

میگفت داره!

می خواست بیاید تو !گفتم نه نه ! اینجا آشفته است ، پر شده از اما و

اگر ، دو دو تا چهار تا ،نقاشی،تشخیص هویت ،ترس ،مهندسیه بی

خیالی، چون و چرا ،نقابهای ریخته و پاشیده اینطرف و آنطرف!!

اینجا از سه وعده غذا،خواب ،ارضاء غریزه، لباس و...دلمشغولی های

ساده پر نیست که راحت جمع شود! اینجا پر است از چون و چرا های

بی در و پیکر بگذار کمی مرتبش کنم ، می ترسم بیایی و تو  هم در این

پراکندگی ذهنی من راه خروج را گم کنی !

حتما می گویم بیایی اما بگذار کمی اتاق مشوش ذهنم را مرتب کنم!

فقط کمی فرصت بده..............

...

پيام هاي ديگران()     link     جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸ - مریم (دستهای کیهانی)

یک نگاه...

همیشه فکر میکردم  این چیست که در نگاه آدمیان ما را به عکس

 العمل وا میدارد ؟

چرا ؟؟؟؟؟؟؟............................

با یک نگاه میشه عاشق شد!

 با یک نگاه میشه بندگی کرد !

با یک نگاه میشه پرواز کرد !

با یک نگاه میشه دلی را آرام کرد !

با یک نگاه میشه موجی از هیجان را ایجاد کرد!

با یک نگاه میشه دنیایی از خاطره را بیاد آورد !

با یک نگاه میشه دل به دریا زد!

و هیچ چیز نمی تواند خاطره ی اولین نگاه را از خاطر پاک کند !

و من همچنان در اولین نگاه تو  خود را گم کرده ام ....

 

 

...

پيام هاي ديگران()     link     شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ - مریم (دستهای کیهانی)