دستهای کیهانی
مستان

می بینمت ،

چه دل یار شده ای !

شعری می نویسی ،

به خواب شیرین میروی ،

کوه می کنی

خوشم،

به حلقه ی مستان پیوسته ایی

کاش دستم از دنیا کوتاه نبود !!!!

....

مریم

...

پيام هاي ديگران()     link     چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ - مریم (دستهای کیهانی)

گاهی وقتا ....

 

گاهی وقتا نیاز داری که عشق بورزی ، که یکی باشه تا به هیچی کار نداشته باشه و تو فقط دوسش داشته باشی ، یه آدم زلال و بدون نیرنگ ، یکی که این اجازه رو بهت بده که دورش بگردی و فهمیده باشه و قضاوتت نکنه و دیونه بازی هات رو نگاه کنه..      تو هم مثل یه آتشفشان سر ریز کنی و واژه ها رو یکی یکی تزیین کنی و نخ کنی و بنداری گردنش و بشینی کنارش و حظ شادیش رو ببری

گاهی وقتا  دلت می خواد یکی باشه ظرفیت داشته باشه و وقتی میگی دوستت دارم با همه وجودش بفهمه یعنی چی ، لوس نکنه خودش رو ، حتی پیگیر چیزهایی هم که میگی نشه ، حتی فرداش که دوباره به نقابت پناه می بری و میشی همون آدم جدّیه قصه ، اونم خودش رو بزنه به اون راه که اصلا نه خانی اومده و نه خانی رفته !

گاهی وقتا دلت می خواد یکی باشه که وقتی از همه جا مونده و رونده شدی بهش بگی بی خیال همه چی........الان فقط زنگ زدم بهت بگم دوستت دارم همین !   اونوقت انگار وصل میشی به هر چی نیروی عشق ِ که تو کائنات ِ و کوه از شونه هات برداشته میشه !

گاهی وقتا دلت می خواد هیچکس نباشه حتی اون کسیکه همیشه بوده و اون این خواسته رو بهتر از همه درک کنه و چند روزی نباشه، تو باشی و چه کنم ها و تضادها و ترس ها و درگیری های "ورِ منطقی " با "ورِ احساسیت " !

گاهی وقتا دلت می خواد بدون اینکه نگران چیزی باشی ، بدون دغدغه ِ فردا چی میشه ، بدون فکر به آخر داستان و نتیجه اش بهش بگی دوسش داری و اون بهت بگه که چقدراحساست رو می فهمه و چقدر خوبه که دلت پر از نشاط و دوستی و مهر ِ ، بدون اینکه از فردا بخواد بازی عاشقم باش رو برات اجرا کنه و آخرش وادارت کنه سر بگذاری به کوه و بیابان و بری و پیدات نشه حتـــــــــــــــی حوالی جان و دلت !!

گاهی وقتا ....

آره داشتم می گفتم گاهی وقتا آدم اینجوری میشه  ! اما فقط گاهی وقتا.......

"آنرا که یافت می نشود آنم آرزوست  "

       ..............

مریم

...

پيام هاي ديگران()     link     پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ - مریم (دستهای کیهانی)

انتهای غریب...

در اندیشه دوستیم که چه انتهای غریبی دارد ! حومه ی دلت پرسه می زند ، نه

دور می رود و نه نزدیک می آید ، همین بغل ، درست سر کوچه ی بی نشان،

میماند کنارهمان سکویی که وقتی کم می آورم ،می نشینم و حساب و کتاب می

کنم ، آخر میدانی کار دلم به حساب و کتاب کشیده است !

چه می دانم .....

منهم تمامی کلماتی را که طوفانی قدم می زنند دور نگاه بارانی ام و می خواهند 

واژه شوند ، گرفتم و اسیر کردم و قفلی از سکوت بر پاهایشان زدم !

 اینهمه کوچه ...اینهمه غریب ، چرا راه خانه ی مرا در حوالی بن بست بی

درخت و بی ستاره پیدا کرده اند ؟!

می دانم بهای محبت گزاف است ، به جان همین نرگسی که سر ِبازار، دست

فروش ، به اصرار فروخت ! به روح آن پسرکی که به قضا وت ِ نور و آیینه هم

نرسید ! به غرور آن باکره ی تنهای نیازمند ، قسم می خورم که دیگر از اندوه

آن داغ مشترک ننویسم تو فکر می کنی آسان است دیدن هجمه ی آدمیانی که هر

شب دلشکسته به خانه بر می گردند ؟

مگر مرگ رهایم کند از اینهمه دلواپسی کوچه و نان و ترس ِ گزمه و اندوه ِ

واژه های اسیر! آنروز حتماً تا دورترین ستاره ی چشمک زن ِکهکشان سفر

خواهم کرد ؛ بی دوست ...بی نشان ...

راستی یادت باشد سنگ عقیقت را زیر زبانم بگذاری ...

می خواهم طی سفر خاطراتت را مزمزه کنم!!!!

...

پيام هاي ديگران()     link     پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩ - مریم (دستهای کیهانی)